من باب کسی که امروز دوباره یادش افتادم

به خیال خودم در آخرین جایی که ردپایی ازش مانده بود، قدم گذاشتم. خوش خیالیم. باعث شد که فکر کنم چیزی تغییر کرده. دیدمش، همانطور بود که سال‌ها پیش بود. اون سالها پیش احتمالا باید تصمیمات درستری می‌گرفتم ولی خب گذشت. اونموقع می‌‌بایستی می‌گفتم  فورگت ایت. بجایش رفتم و در جایی دیگر گشتمش در همان جا صد و بیست و شش‌ بار نامش‌را پیدا کردم و در همین جا ای دوست عزیز هر کدام از آن صد و بیست شش بار ها را دوباره خواندم. بعد از تقریبا نصفشان حالم بد شد، سعی کردم کنارشان بگذارم ولی نکردم. بجایش ادامه دادم. 

اواخرش غبطه‌ی او  را خوردم. نه زندگی اش ایده ال نیست ولی تا  حدی زیباست، چیزی دارد که من ندارم یعنی هنوز ندازم.  من کمال گرا و ایده ال طلبم هستم  و همین میش ود که من اینجا و او... 

در قسمتی گفت من نه آنم  که زبونی کشم از چرخ فلک و  دیگر قصه‌ها...

منم اندر سعی زمزمه کردن این جمله هستم. 

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.